محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
173
مجمع الانساب ( فارسى )
شد و اكثر از آن سرهنگان متمرد كشته شدند و مظفر الدين پياده بگريخت و به كرمان رفت . او را در كرمان بگرفتند و به اردو بردند مقيد كرده مدتى در اردو محبوس بود خلاص يافت و به راه لورستان بيامد و اتابك افراسياب لور را ياغى گردانيد تا او نيز در سر فساد او شد و لشكر بيامد و او را به ياسا رسانيدند . بعد از مدتى باز شبانكاره آمد و بنشست و تا آخر عمر روى ملكى و حكومت نديد اما از آن تهتك و اضطراب كه داشت بيدار نشد او را « ملك ديوانه » گفتندى تا در شهور سنهء ست و عشرين و سبع مائهء وفات يافت . و اللّه اعلم . الملك بهاء الدين اسماعيل بن محمد بن محمد ملك بهاء الدين اسماعيل چون مظفر الدين را بتاخت لشكر مغول را به دارابجرد نزول داد و خود با اكابر شبانكاره به قلعه درآمد و در سال اول تدارك خراجاتى كه از تعدى مظفر الدين بر شبانكاره آمده بود بكرد و يارغوى جماعت متمردان كه بدآموزى مظفر الدين كرده بودند بداشت همه را بگرفت و بعضى بكشت و بعضى مثله كرد و بعضى را به قلاع خندقها موقوف و محبوس گردانيد و باز آغاز عمارات نهاد و تلافى خرابيهاى مظفر الدينى بر دست گرفت و مالها را پاى باز بست . و او ملكى بود كه با مردم اوباش و نااهل خوش نبودى و مردم اصيل هنرمند را دوست داشتى و دائما خلوت با اين طايفه كردى و اراذل را راه ندادى . بدين سبب اكثر شبانكارگان او را دشمن داشتندى و دختر ارغون گوركان كه امير خراسان و عراق بود و ذكر او رفت زن او بود و از وى دو پسر بودش : ركن الدين - افراسياب و تاج الدين جمشيد كه امروز در حيات است خداى او را برخوردارى دهاد و از دخترعم پدر خودش [ او را ] دو پسر بود نصرة الدين ابراهيم و سيف الدين محمد . و چون از ملكى او سه سال گذشت ايلچيان بسيار به تحصيل مال بيامدند و اكثر مال شبانكاره خرج شده بود . ايلچيان او را به اردو بردند و در مصادره كشيدند . از غصهء بسيار كه از كشاكش ديوانى بخورد به مرضى گرفتار شد و باز شبانكاره آمد آن مرض به تخبيط دماغ سرايت كرد و در همان حال مىبود و مادرش در حيات بود تفقد او مىكرد تا در شهور سنهء اثنى عشر و سبع مائه به جوار حق پيوست .